تاريخ : یک شنبه 8 تير 1393برچسب:, | 18:41 | نويسنده : zahra

یک روز تابستانی وقتی جهان گردان برای وارد شدن به یک خانه ی باشکوه صف کشیده بودند یک اقای مسن به نفر ئشت سر خود

گفت:یک به نگاه به کودکی که جلوی من ایستاده و موهایش را مثل سگ های پشمالو ارایش کرده و شلوار جین ابی پوشیده بینداز معلوم

نیست که دختر است یا پسر؟؟!!:)

شخص مقابل خشمگینانه جواب داد :آن بچه دختر است معلوم است که من باید این را بدانم که او دختر است چون او دختر خود من است

شخص مسن برای معذرت خواهی گفت:لطفا من را ببخشید اقای محترم من حتی تصورش را هم نمیکردم که شما پدر آن بچه باشید

شخص عصبانی که شلوار جین ابی پوشیده بود  گفت نه نیستم من مادر او هستم..!!!!!!!(عجبببببببببببب)!!!!

 

 



نظرات شما عزیزان:

Atefeh.
ساعت11:50---10 تير 1393
سلام
خخخ
جالب
ممنووووووووووووووووووووووونم عزیز


نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






برچسب‌ها: